ماجرا فقط درباره امیر سلیمانی یا آناهیتا افشار نیست. مسئله جایی است که در آن برای جلب چند میلیون نگاه، دیگر حرمتی باقی نمانده است.
عصر ایران؛ یک زمانی برای مشهور شدن باید استعداد داشتی، کاری بلد بودی، فیلمی میساختی، مینوشتی، میخواندی یا دستکم چیزی برای عرضه کردن داشتی. حالا اما ظاهراً کافی است یکی از حساسترین زخمهای زندگی انسان را پیدا کنی و روی آن دکمه «انتشار» بزنی.
یکی با سرطان میآید، یکی با فیلم خصوصی.
یکی دردناکترین بیماریهای بشر را تبدیل میکند به سناریوی افزایش فالوور؛ یکی دیگر کابوس انتشار تصاویر خصوصی یک زن را تبدیل میکند به تیزر تبلیغاتی فیلم. و بعد همه چیز را میگذاریم پای «خلاقیت در تبلیغات» و «الگوریتم».
ماجرا فقط درباره امیر سلیمانی یا آناهیتا افشار نیست. مسئله بزرگتر از دو اسم است؛ مسئله جایی است که در آن برای جلب چند میلیون نگاه، دیگر چیزی مقدس باقی نمانده است.
در ماجرای امیر سلیمانی، طبق گزارش منتشرشده از سوی پلیس، گرداننده یک صفحه با تظاهر به ابتلا به بیماری سخت و انتشار ادعاهای کذب، احساسات مخاطبان را تحت تأثیر قرار داده و فعالیت صفحه متوقف شده است. گزارشهای رسانهای این فرد را امیر سلیمانی معرفی کردهاند، هرچند جزئیات پرونده و اتهام قضایی او هنوز باید بر اساس روند رسمی رسیدگی سنجیده شود.
از این منظر، مسدود شدن این صفحه از سوی پلیس را باید به فال نیک گرفت. چون کلاهبرداری فقط آنجایی نیست که کسی پولی از جیب دیگری بردارد.

گاهی آدمها پولتان را نمیدزدند؛ احساساتتان را میدزدند و این هم نوعی سوءاستفاده و کلاه برداری است؛ سوءاستفاده از سرمایهای که در حساب بانکی هیچکس ثبت نمیشود: سرمایه عاطفی مردم.
چون اگر قرار باشد هر بار کسی با مرگ، سرطان یا رنج انسانی بازی کند و بعد بگوید «فقط تولید محتوا بود»، چیزی که از بین میرود فقط اعتبار یک صفحه نیست؛ اعتماد عمومی به رنج واقعی آدمهاست.
اما حتی اگر فعلاً فقط از منظر همین ادعا به ماجرا نگاه کنیم، یک سؤال ساده باقی میماند: آدم باید چقدر از معنای رنج انسانی فاصله گرفته باشد که سرطان را تبدیل به محتوای سرگرمکننده کند؟
سرطان برای خیلیها یک کلمه نیست. اسم پدری است که دیگر به خانه برنگشته است. مادری است که ماهها میان بیمارستان و خانه رفتوآمد کرده. کودکی است که موهای مادرش را بعد از شیمیدرمانی دیده.
آدمی است که هر بار تلفن بیمارستان زنگ میخورد، قلبش فرو میریزد ولی انگار برای بعضیها اما ظاهراً سرطان یک «سناریو» است.چند ویدئو، چند قطره اشک، چند تصویر از چهرهای بیمار و ناگهان صدها هزار نفر اضافه میشوند.اسم این دیگر فقط دروغ گفتن نیست؛ تجاری کردن اعتماد آدمهاست.
مخاطب وقتی بیماری یک انسان را میبیند، اول دنبال این نیست که او چند فالوور دارد. دلش میسوزد. نگران میشود. پیام میدهد. دعا میکند. شاید حتی برایش پول بفرستد.
چون هنوز یک غریزه انسانی در او باقی مانده: وقتی کسی درد میکشد، کمکش کن و درست همین نقطه است که ماجرا هولناک میشود؛ چون کسی که رنج جعلی تولید میکند، در واقع از مهربانی واقعی مردم کسب درآمد میکند.
در این هفته یک اتفاق دیگر در همین سبک افتاد آناهیتا افشار در ویدیویی اشکآلود از مخاطبان میخواهد فیلم خصوصی منتسب به خودش را دستبهدست نکنند. در ابتدا بسیاری تصور میکنند با یک اتفاق واقعی مواجهاند؛ اما بعد مشخص میشود ویدئو بخشی از کمپین تبلیغاتی فیلم «بیدار» بوده است.
در این یکی دیگر بحث سرطان نیست؛ بحث آبروی یک انسان است.فیلم خصوصی.تعرض به حریم شخصی و ترس از اینکه چیزی خصوصی، ناگهان عمومی شود.
موضوعی که برای یک انسان واقعی میتواند کابوس باشد و زندگیاش را زیر و رو کند.اما در اینجا، همین کابوس تبدیل شده به ابزار تبلیغاتی.
البته ممکن است سازندگان چنین کمپینی اسمش را «تبلیغات خلاقانه» بگذارند. ممکن است بگویند قرار بوده مخاطب شوکه شود، کنجکاو شود و بعد بفهمد همه چیز بخشی از یک فیلم بوده است. اما سوالی که پیش می آید این است که آیا برای دیده شدن یک فیلم، واقعاً باید مخاطب را تا مرز باور کردن یک فاجعه واقعی برد؟
اگر تبلیغ قرار است ابتدا احساس ترس، نگرانی و همدردی واقعی ایجاد کند و بعد بگوید «شوخی کردیم، تبلیغ فیلم بود»، دیگر فاصله تبلیغ و فریب کجاست؟

این دو ماجرا نشان میدهند که در اقتصاد توجه شبکه های اجتماعی، احساسات انسان به کالا تبدیل شدهاند.چون ظاهراً «نگاه کردن» دیگر کافی نیست؛ باید مخاطب را شوکه کرد.باید ترساند.باید گریاند.باید عصبانی کرد.
باید کاری کرد که انگشتش روی صفحه بماند و محتوا را برای دیگری بفرستد و اینجا همان جایی است که انسان تبدیل میشود به یک عدد در نمودار بازدید اینستاگرام.
وحشتناکترین بخش این ماجراها این است که انگار ما داریم وارد دورهای میشویم که حتی رنج هم اگر واقعی نباشد، میتواند محتوای موفقی باشد.
سرطان انگار دیگر فقط بیماری نیست؛ میتواند ابزار رشد صفحه باشد وآبرو دیگر فقط آبرو نیست؛ میتواند ایده یک کمپین تبلیغاتی باشد و اشک دیگر الزاماً نشانه درد نیست؛ میتواند بخشی از میزانسن باشد.
و مخاطب؟مخاطب هم شده همان موجود سادهای که قرار است چند ثانیه بترسد، چند ثانیه ناراحت شود، چند ثانیه کنجکاو شود و بعد با یک کلیک، آمار موفقیت کمپین را بالا ببرد.
ولی فاجعه شاید از جایی شروع میشود که برای ما «هیچ چیز» دیگر واقعاً هیچ چیز نباشد.نه سرطان.نه مرگ.نه آبرو.
نه ترس یک زن از انتشار تصاویر خصوصی نه حتی اشک. همهچیز میتواند محتوا باشد.همهچیز میتواند سناریو باشد. همهچیز میتواند ابزار دیدهشدن باشد.
شاید فاجعه اصلی همین باشد که برای گرفتن چند میلیون نگاه، آنقدر به احساسات آدمها دستبرد زدهایم که اگر روزی انسانی واقعاً سرطان داشته باشد، واقعاً آبرویش در خطر باشد یا واقعاً کمک بخواهد، اولین واکنش ما دیگر همدردی نباشد؛ شک باشد و آن روز، قربانی فقط کسی نیست که دروغ گفته است.
قربانی، انسانی است که هنوز راست میگوید؛ اما دیگر کسی حرفش را باور نمیکند.