
تا کی آسوده نگردد سرِ سودایی ما
یا به امّید نشیند دل شیدایی ما
تا هنوزم که نیامد خبر از دولت یار
به چه حاجت بشود موسم فردایی ما
سال ها نوحه کنان ندبه به جای آوردیم
بلکه فریاد رسد لحظه ی جانکاهی ما
بهر احیای عدالت سر و جان باخته ایم
این نشان از سرِ عشق است نه خودخواهی ما
یاد از آن روز که سالار شهیدان می گفت
کیست یاری بدهد در ره همراهی ما
چه از آن مکتب و آن قافله آموخته ایم
به چه اندازه فزون گشته بر آگاهی ما
بی دلارام دل آرام نگیرد هرگز
به گواهیِ مناجات سحرگاهی ما
کس مهاجر ز پس پرده ندارد خبری
کی سبب ساز کند خالق بالایی ما
14/5/1386- تهران
بر گرفته از کتاب: شوق وصال