فاطمه نکولعل آزاد پژوهشگر و دانشآموخته دکتری روابط بینالملل در یادداشتی اختصاصی به مناسبت سالگرد نامه تاریخی امام خمینی(س) به گورباچف برای جماران نوشت: نامه امام خمینی(س) به گورباچف نشان میدهد متغیرهای معنوی و الهی، نه در حاشیه، بلکه در متن تحلیلهای کلان جهانی قرار دارند. این نامه امکان نظریهپردازی بدیلی در روابط بینالملل را پیش مینهد که همچنان در ادبیات جریان اصلی این رشته مغفول مانده است.
نامه تاریخی امام خمینی(س) به میخائیل گورباچف، آخرین رهبر اتحاد جماهیر شوروی، که در دیماه ۱۳۶۷ و در آستانهٔ فروپاشی نظم دوقطبی صادر شد، صرفاً یک هشدار سیاسی یا موعظهٔ اخلاقی تلقیپذیر نیست. این متن واجد لایههایی عمیق از دلالتهای نظری است که آن را میتوان تلاشی آگاهانه برای بازاندیشی در مبانی تحلیلی روابط بینالملل و نقد پارادایمهای مسلط این حوزه دانست. نامه امام راحل، با عبور از چارچوبهای رایج تبیین رفتار دولتها، قرائتی بدیل از علل بحران و زوال نظامهای سیاسی مدرن ارائه میدهد؛ قرائتی که ریشه فروپاشی را نه در موازنههای سخت قدرت، بلکه در بحران معنا و جهانبینی جستوجو میکند.
۱) نقد رئالیسم و تقلیلگرایی مادی
در زمان نگارش این نامه، رئالیسم ساختاری (Structural Realism) بهعنوان پارادایم مسلط در نظریهپردازی روابط بینالملل شناخته میشد. این رویکرد، نظام بینالملل را عرصهای آنارشیک میداند که در آن دولتها، بهمثابه بازیگرانی عقلانی، در پی بیشینهسازی قدرت مادی و تضمین بقا هستند. در چنین چارچوبی، فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی غالباً با شاخصهایی چون فشار اقتصادی، فرسایش ناشی از مسابقه تسلیحاتی یا برهمخوردن موازنه قدرت تبیین میشد.
نامه امام خمینی(س) این منطق تبیینی را بهصورت بنیادین به چالش میکشد. ایشان ریشه اصلی بحران شوروی را نه در مؤلفههای «قدرت سخت»، بلکه در فقدان یک مبنای معرفتی و متافیزیکی صحیح، از یکسو، و حاکمیت نگاه مادیگرایانه به انسان و جهان، از دیگرسو، معرفی میکنند. از این منظر، قدرت مادیِ عاری از پشتوانه معنوی، نهتنها تضمینکننده بقا و ثبات نیست، بلکه به عاملی برای فرسایش درونی و فروپاشی تدریجی نظام سیاسی تبدیل میشود.
هرچند این تحلیل، در سطحی روششناختی، با برخی مفروضات سازهانگاری ـ بهویژه تأکید بر نقش ایدهها، باورها و هویتها ـ همپوشانی دارد، اما از آن نیز فراتر میرود؛ زیرا امام خمینی(ره) ایدهها را صرفاً برساختههای اجتماعی نمیدانند، بلکه آنها را متکی بر حقیقتی هستیشناختی و مستقل از اراده جمعی انسانها، یعنی ایمان و امر قدسی، تلقی میکنند.
۲) نقد لیبرالیسم و انگاره پیشرفت خطی
در سوی دیگر، لیبرالیسم بینالملل و نهادگرایی لیبرال، راه برونرفت از بحران نظامهای بسته را در توسعه اقتصادی، گسترش بازار و ادغام در نهادهای بینالمللی جستوجو میکردند. در این چارچوب، گذار شوروی از کمونیسم به سرمایهداری بهعنوان مسیری «طبیعی» و اجتنابناپذیر به سوی ثبات و پیشرفت تلقی میشد.
امام خمینی(س) در نامه خود، این پیشفرض را نیز بهصراحت مورد نقد قرار میدهند. هشدار معروف ایشان مبنی بر اینکه «مشکل اصلی شما، اقتصاد نیست»، در واقع نقدی عمیق بر انگاره لیبرالی پیشرفت خطی است. از منظر امام، جایگزینی کمونیسم با سرمایهداری نهتنها خروج از بحران محسوب نمیشود، بلکه انتقال انسان از یک نظام مادیگرا به نظامی مادیگراتر است؛ نظامی که در آن، سلطه بازار و سود، جایگزین سلطه ایدئولوژی دولتی میشود.
این بخش از نامه را میتوان پیشآگهی و حتی پیشدرآمدی بر نقدهای متأخر به نئولیبرالیسم دانست؛ نقدهایی که از بحرانهای اخلاقی، هویتی و معنایی در جهان معاصر سخن میگویند؛ بحرانهایی که نظریه لیبرال و مفروضات انسانشناختی آن، ابزار تحلیلی کافی برای فهم و تبیینشان فراهم نمیکند.
۳) جامعه توحیدی به مثابه پارادایم بدیل
اهمیت نظری نامه امام خمینی(س) صرفاً در نقد پارادایمهای مسلط خلاصه نمیشود، بلکه در ارائه یک افق نظری بدیل نهفته است؛ افقی که میتوان آن را «جامعه توحیدی» نامید. در این چارچوب، واحد تحلیل روابط بینالملل صرفاً دولت - ملتِ مبتنی بر منافع مادی نیست، بلکه جامعه انسانی هدایتشده به سوی حقیقت الهی است.
در این پارادایم، مفاهیمی چون قدرت، توسعه و امنیت دچار بازتعریف بنیادین میشوند و از جایگاه متغیرهای مستقل تحلیلی، به متغیرهایی تابع جهانبینی توحیدی فروکاسته میگردند. اسلام در این خوانش، نه یک ایدئولوژی رقیب در کنار سایر ایدئولوژیها، بلکه نظریهای هنجاری ـ تمدنی برای نظم جهانی است که خواهان تحول در فهم بشر از انسان، دولت و غایت سیاست میشود.
نتیجهگیری
نامه امام خمینی(س) به گورباچف را میتوان متنی فراپارادایمی دانست که نشان میدهد متغیرهای معنوی و الهی، نه در حاشیه، بلکه در متن تحلیلهای کلان جهانی قرار دارند. این نامه امکان نظریهپردازی بدیلی در روابط بینالملل را پیش مینهد که همچنان در ادبیات جریان اصلی این رشته مغفول مانده است؛ در حالی که تحولات معاصر جهان، بیش از هر زمان دیگری، ناکارآمدی تبیینهای صرفاً مادیگرایانه و ضرورت بازاندیشی در مبانی نظری نظم بینالملل را آشکار ساختهاند.
*جماران