ششم اسفند 62 از راه رسیده بود. سه شبی بود که چشم بر هم نگذاشته بود. انگار می دانست دعایش به استجابت رسیده و قرار است نامدار گمنامی ها شود.
جماران: سرما از لای درزهای در اتاق و پنجره ها خودش را نه به زور که به آرامی وارد می کرد. کافی بود که دستت از زیر لحاف روی کرسی بیرون بیاید، انگار که وارد حیاطی پر از برف شده باشی اما این روزهای آخر، بدن مادر از گرمای طفلی که بند ناف، آنها را به هم گره زده بود، گرم گرم بود طوری که گاهی وقت ها لحاف را از روی خود کنار می زد تا نفسی تازه کند. سنگین شده بود و جست و خیزهای طفل زیاد و زیادتر می شد. دختر بود یا پسر فقط خدا می دانست. حدس و گمان های قابله ها هم خیلی توفیری نداشت. اصلا برای مادر فرقی نداشت که دختر است یا پسر. هم طعم دختر را چشیده بود و هم پسر را و حالا فقط فرزند سالمی می خواست که صالح شود.
اول آذر سال 1334 شمسی بود. آن روز با همه روزها فرق داشت. درد از نیمه های شب، مدام خودش را به رخ مادر می کشید. آمده بود که برای ساعت ها بماند و با او دست و پنجه نرم کند. مادر اما برای تاب آوری بالاتر تلاش می کرد و نتیجه اش شده بود دانه های عرقی که بر پیشانی اش جا خوش می کردند. زهرا یک دستش به آرام کردن مهدی کوچولو بود و یک دستش به دستمالی که مدام عرق های صورت مادر را خشک می کرد.
صدای ونگ ونگ نوزاد که میان اتاق پیچید، ناله های مادر جایشان را با لبخندی کم جان بر روی لب هایش عوض کردند، دیگر رمقی برایش نمانده بود اما همه تلاشش را می کرد تا خوشحالی اش را به علی و مهدی و زهرا نشان دهد.
حمید روز به روز خواستنی تر می شد و مثل عروسک بین خواهر و برادرهایش بزرگ و بزرگتر می شد. همه مراحل رشد حمید برای آنها جالب و دوست داشتنی بود از دندان در آوردن تا راه رفتن و تاتی کردن ها و کلمات نصفه و نیمه ای که ادا می کرد. لبخند که به لب کودکان مادر می نشست سرش را به سمت آسمان می گرفت و شکر خدا می گفت. روزهای خوشبختی اما عمرشان کوتاه بود. حمید تازه یک سال و نیمه شده بود که مادر باید دنیا را وداع می گفت. روزهای سختی آمده بودند که بمانند. زهرا مانده بود و بچه هایی که باید بزرگشان می کرد.
حمید هفت ساله شده بود. زهرا مقدمات مدرسه رفتنش را فراهم کرد.. از کیف و روپوش تا دفتر و مداد. حمید اما با همه کوچکی اش، دیده بود که مادرها بچه ها را تا دم در مدرسه بدرقه می کنند و همین شده بود غصه ای که تازه جان گرفته بود. زهرا که همه حواسش جمع بچه ها بود، سرش را بر دامن گرفت. دستهایش میان موهای حمید می چرخیدند و برایش قصه وقتی را می گفت که مامان پیش خدا رفت. بعد بوسه ای بر گونه هایش زد و گفت: نبینم داداش قشنگ من غصه بخوره ها. مگه خواهرش نباشه. بعد آنقدر سر به سر حمید گذاشت تا خنده آمد و بر لب های حمید مهمان شد.
صبح فردا زهرا و مهدی مثل محافظ ها دو طرف حمید را گرفته و او را تا مدرسه همراهی کردند. و از فردای آن روز مهدی با اینکه برادر شیر به شیره حمید بود، اما مثل بزرگترها هوای حمید را داشت و با هم به مدرسه می رفتند. حمید و مهدی شده بودند یار غار هم. درسخوانی و شاگرد زرنگی علی و مهدی به حمید هم سرایت کرده بود و همین او را هم محبوب معلم و ناظم و مدیر مدرسه کرده بود. سال ها پشت سر همدیگر صف کشیدند. حمید به خود که آمد دید شده دانش آموز سال دوم دبیرستانی و باید مدرسه اش را عوض می کرد. کادر مدرسه مقاومت می کرد و دلش نمی خواست یکی از بهترین شاگردانش را از دست بدهد اما خانه دور شده بود و چاره، تنها در تغییر مدرسه بود. مدرسه کارخانه قند جایش را با دبیرستان فردوسی عوض کرد.
حمید پایش را بر می داشت و می گذاشت درست همان جایی که دو برادر دیگرش گذاشته بودند و شهادت علی به دست ساواک این موضوع را پررنگ تر هم کرد. او به واسطه فعالیت های علی و مهدی با الفبای مبارزه آشنا شد و سربازی اش که تمام شد، قدم به قدم آقا مهدی پیش رفت و شد یک مبارز و انقلابی.
ادامه تحصیل در ترکیه و بعد از آن گذراندن دوره چریکی در سوریه او را برای مدتی از کشور دور کرد. پایش تازه به آلمان رسیده بود و تازه برای درس و مشق ثبت نام کرده بود که خبر هجرت امام به فرانسه شد تیتر یک روزنامه ها و حمید برای دیدن امام دیگر سر از پا نشناخت و راهی نوفل لوشاتو شد.
آوردن اسلحه از سوریه، دوباره او را به آنجا کشاند. امام که قصد بازگشت کرد، حمید هم برای پاسداری از امام و انقلاب راهی ایران شد و شد از اولین نیروهای سپاه.
انقلاب هنوز نهالی نوپا بود که هر روز عده ای از گوشه ای با تبر قصد حمله به او را می کردند. غرب کشور شده بود مرکز کموله و ضدانقلاب. حمید شد فرمانده یکی از عملیات ها و سرو، مهاباد، پیرانشهر و بانه را با فنون جنگ های نامنظم و چریکی از وجود نااهلان پاک کرد و سپس به سمت سنندج رفت تا برای آن ناحیه هم ایفای نقش کند.
فرمان تشکیل بسیج بیست میلیونی که صادر شد، حمید برای اجرای فرمان مرادش، خمینی روح الله راهی ارومیه شد و نیروها را ساماندهی کرد.
سال 59 بود و آخرین روز تابستان. بچه ها خود را برای سال تحصیلی آماده می کردند که حمله به پالایشگاه تهران، جنگ را میان ایران و عراق به رسمیت رساند. صدام، رئیس جمهور عراق این بار شده بود مزدور استعمارگران و در آتش جنگ دمیده بود. حمید آرام و قرارش را از کف داد و باید خود را برای دفاع به جنوب کشور می رساند. دو ماهی را در آبادان جنگید و بعد راهی ارومیه شد و مسئولیت بازرسی شهرداری ارومیه رفت در کارنامه فعالیت های خداپسندانه اش اما این کارها با مذاقش خوش نبود. او باید به جبهه بر می گشت و همین هم شد. دوباره به آبادان رفت و شد فرمانده خط مقدم ایستگاه هفت آبادان و نیروهای مردمی را سروسامان داد.
آن روزها یک پای حمید جبهه جنوب بود و پای دیگرش کردستان. باید مناطق آزادشده کردستان را پاکسازی می کردند و چه کسی بهتر از حمید. او راهی کردستان شد و مسئولیت کمیته برنامه ریزی جهاد استان را بر دوش گرفت.
جنگ مساله اصلی زندگی حمید بود. دیگر باید میخ چادر حضورش را محکم در جبهه می کوبید و همین کار را هم کرد و عملیات فتح المبین شد اولین عملیاتی که حمید در آن شرکت کرد. بعدتر یعنی به هنگام اجرای عملیات بیت المقدس، فرمانده گردان تیپ نجف اشرف شد و با همرزمانش در خرمشهر سرود رهایی سر دادند.
عملیات مسلم بن عقیل بود که حمید باکری مسئول خط تیپ عاشورا شد. آن روزها ارتفاعات سومار شجاعت هایش را به ثبت رساندند. جنگ که به مرحله تن به تن رسید، دست حمید مجروح شد.
او روز به روز شایستگی هایش را بیشتر به اثبات می رساند و همین شد تا او را به فرماندهی تیپ حضرت ابوالفضل (ع) برگزیدند. بعدها یعنی وقتی والفجر مقدماتی رفت در دستور کار رزمندگان، حمید هم شد قائم مقام لشکر 31 عاشورا.
خواسته حمید از فرماندهان تحت فرمانش این بود که در سختی ها استقامت کنند و خودش هم سرآمد همه شان بود. والفجر یک، دو و چهار شاهد رزم بی امانش بودند. او در والفجر یک از ناحیه پا و کمر زخمی شد تا جایی که زانویش را جراحی کردند. درد چهره اش را مچاله کرده بود اما حمیدی که همیشه آرامش مهمان چهره اش بود، دم بر نمی آورد.
جنگ آنقدر کش آمده بود که اسفند 62 را هم به خود دید. فرماندهان عملیاتی را طراحی کرده بودند به نام خیبر. قرار و مدارها گذاشته شد. باید حمید و جمعی دیگر، مخفیانه به عنوان اولین گروه وارد خط دشمن می شدند و مراکز حساس را به تصرف در می آوردند.
عقربه ها ساعت یازده شب سوم اسفند ماه 62 را نشان می دادند که حمید خبر تصرف پل مجنون را داد. پلی که در عمق ۶۰ کیلومتری نیروهای بعثی بود و با تصرفش دشمن قادر نبود نیروهایش را از جزایر فراری دهد یا نیروهای کمکی را به یاری طلبد و همین عاملی شد تا تمام نیروهایش در جزیره کشته یا اسیر شدند. پل بعد از شهادت حمید نام او را به خود گرفت.
ششم اسفند شده بود و حمید همچنان محافظت از پل را وظیفه خود می دانست. مثل همیشه سربازی وظیفه شناس بود برای دفاع از میهن و آرمانش. ندایی در درونش می خواند: فاخلع نعلیک. گویا دعای اللهم ارزقنا توفیق الشهاده فی سبیلک به استجابت رسیده بود آن ساعتی که خبر شهادتش همه جا پیچید.
حمید شهید شد و پیکر مطهرش برای همیشه در مجنون جا ماند.